سيد محمد باقر برقعى
202
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اين است اجاقى كه در آن شعلهء دل بود * وان ظرف سفالى كه در آن آب بقايى است اين حوض تركخورده كه در باغ عجايب * فوّارهء نوريست نه خود آبنمايى است از اين همه زيبايى پرسوخته اينجا * در هر نفسم ، هر نگهم صوت و صدايى است هر سينه ديوار در اين خانه كتيبه است * هر لوحه آن دفتر فريادرسايى است آن روز پُر از اختر و مه بودم و افسوس * امروز ندانم كه سهيلى و سهايى است آن عاشق سرزنده كه بر شاخه آن توت * در نغمه چنان مرغك از بند رهايى است جز سايهاى از كودكى گمشدهام نيست * هر سو كه نظر مىكنم از او رد پايى است آمد به لب حوض كه آتش چكد از آب * اين ساحر كوچك كه عجب برق و بلايى است از هر نفسش غنچه خورشيد توان چيد * دلباختهء زمزمهء روحفزايى است عطر سخناش در رگ جان رهزن هوش است * از نغمهء او روح مرا نشنو و نمايى است جاليز خرد هر گل و هر بوته كه دارد * از طعم خوشش در دل او نورِ صفايى است يك لانهء اختر نتوان يافت كه در آن * انگشت نكرده است كه بيند چه فضايى است لبريز سؤالات غريب است وجودش * با شك و يقين روز و شباش چونوچرايى است افسوس ندانست كه در پردهء نيرنگ * شبگرد قضا را چه فريبى ، چه جفايى است بر چرخهء گرداب حوادث زد و شد پير * امروز دلش قافلهء رو به قفايى است كو عشق كه چون پير مغان داروى جان داشت ؟ * اين محتسب عقل عجب بىسروپايى است از خانه برون رفتم و شد باغچه تنها * گُل بُرد ز خاطر كه شمالى و صبايى است عمرى به سفر ، نامهء تقدير ورق خورد * هر برگى از اين دفتر فرسوده به جايى است برگشتم و ديدم كه قد خانه خميده است * وان سرو سهى در كفاش امروز عصايى است با اشگ به ديوار خيالات نوشتم * اين خانهء ويرانه چه فرخندهسرايى است